تبليغاتX
این روزا عرق مفته

کاش از نوشتن گریزی بود و به جای قطاری از کلمه ها و کوهی بلند ازجمله می توانستم

 مقصودم را با یک آه بیان کنم .

کاش هیچ وقت با کلمه ها آشنا نمی شدم ومجبور نبودم به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم

 کاش هروقت حرفی برای گفتن داشتم چون غنچه می شدم ،چون ابر می باریدم ،

چون شعله سر کش می شدم و یا پروانه واردرآتش می شدم.

آه کاش می توانستی حرفهای دلم را از پشت شیشه های مه گرفته آن بخوانی...

            

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 11:8
همون پسرک-همون دخترک

 

پسرك چشاشو بست

 

بازي قايم موشك بود و دخترك بايد قايم ميشد.

 

پسرك تا100 شمرد10-20....100 بيام

 

بيام

.

.

.
.بيام

 

صدايي نيومد.

 

پسرك چشاشو باز كرد.

 

انگار يكي زودتر از اون به100 رسيد و دخترك و پيدا كرده بود.

 

اما پسرك هنوز داره فكر ميكنه چي شد؟

 

دخترك چراتقلب كرد؟

 

تو اون يكي ديگرو نميشناسي؟

 

اگه دونستي بهم بگو به پسرك بگم

 

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 23:9
سلام عززا

سلام

 

اميدوارم تواين يكي دوماهه همتون توپه توپ باشين.

 

من و ساغر كه هزار تا مشكل داشتيم.

 

باور كنين اصلاٌ وقت نشدup كنيم.

 

من حالم گرفتست آخه ميدوني دانشگاه آزاد بخشنامه داده

 

حالا من بايد برگردم بيرجند.

 

باقيش باشه واسه بعد.

 

مخلصِ مفلس داداش پيام

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 0:44
فلانی.....................من

سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند

 

 نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند .

 

و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود

 

 در تقدير بودنم باران نمي باريد

 

اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزاني کرده

 

 دنياي دلم در اين تنگناي بودن در اين حس پرواز

 

 جز لحظه هاي با تو بودن آرزويي در دل ندارد

 

 

 

 

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود

 

 که گريه ميکنم

 

 گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است

 

 که با آن زندگي ميکنم

 

 گاه يک نگاه آن چنان سنگين است

 

 که چشمانم رهايش نميکنند

 

 گاه يک عشق آن قدر ماندگار است

 

که فراموشش نميکنم

 

 

هي فلاني...؟... مي داني؟...

 

مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!!

 

 مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند.......

 

 و مي روند....... و تو در خود مي ماني.......

 

 و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟

 

رسم تو نيز چنين است؟

 

مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

 

 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد.

 

 با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد.

 

اين پرپر شدن از گل نيست

 

 از طبيعت است

 

 و اين بي وفايي از دوست نيست

 

 از روزگار است

 

پیام قلی پور

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:14
عشق ممنوع

 

 عشق ممنوع چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي

 

 و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟

 

 بگي : عشق ...

 

چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه

 

 چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده

 

چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه

 

 ولي سخت تر از همه

 

 اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري

 

 به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته

 

 

عشق ممنوع

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:30
قشنگه

 

امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره

 

 امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره

 

 صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن بیا بیا شکن شکن

 

 بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن تن.

 

 

 

معجزه کن خاتون من تولدی دوباره کن

 

 منو ببر به حادثه شبو پر از ترانه کن

 

ستاره پرپر میکنی اي نازنين گریه نکن

 

 پروانه آتش میزنی تو اینچنین گریه نکن

 

 

 

كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود راه به تو رسيدنم ،

 

همين پل نگاه بود مرا ببر به خواب خود كه خسته‌ام

 

 از همه كس كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس

 

 من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود تو را ادامه ميدهم ،

 

همين ترانه مي‌شود

 

 

 

 

 

 

بی تو تعبیری برای خواب خیس گریه ها نیست

 

 رد پایی از ترنم تو هوای باغ ما نیست

 

ای برای باتو بودن گریه بهترین بهانه

 

 رفتی گرفته دستم دامن اه شبانه رو

 

 به غربت غروبه افق نگام همیشه

 

 شب پا ییز ی چشمام مونده اینحا پشت شیشه.

 

 

         

 

ساغر

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 19:49