مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 11:26
|
اكنون كه دريا ميدرخشد و باد زوزه كشان بر ساحل كهنسال خليج «سورينتو» ميوزد، مردي دختري را از پس اشك در آغوش ميگيرد، سينهاش را صاف ميكند و آوازش را پي ميگيرد:
بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان. كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.
نورهايي در دريا ميبيند و شبهاي آمريكا را به ياد ميآورد، نورهايي كه فانوس ماهيگيران و عقبه سپيد كشتي هاست. اندوهي در موسيقي مييابد و از پشت پيانو برميخيزد، اما ماه را كه ميبيند كه از پشت ابرها آشكار ميشود، مرگ برايش شيرين تر ميشود. ناگهان قطرهاي اشك فرو ميافتد و او درمييابد كه غرق ميشود.
بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان. كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.
قدرت اپرا آنجاست كه هر نمايش فريبي بيش نيست. با كمي آرايش و اندكي چهره نمايي ميتواني ديگري باشي. اما چشماني كه تورا مينگرند، دو چشمي چنين نزديك و واقعي، كلمات را از خاطرت ميزدايند و تورا به اعتراف واميدارند. و سپس همه چيز در نظرت حقير ميشود، حتي شبهاي آمريكا. بازميگردي و زندگيات را پس عقبه سپيد كشتي ميبيني. اما، آري، اين زندگي است كه به پايان ميرسد و مرد به آن نميانديشد، و برعكس احساس شادماني ميكند و آوازش را پي ميگيرد:
بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان. كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.
بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان. كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.
منبع
مابقی چرندیات
|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 11:24
|
کاش از نوشتن گریزی بود و به جای قطاری از کلمه ها و کوهی بلند ازجمله می توانستم
مقصودم را با یک آه بیان کنم .
کاش هیچ وقت با کلمه ها آشنا نمی شدم ومجبور نبودم به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم
کاش هروقت حرفی برای گفتن داشتم چون غنچه می شدم ،چون ابر می باریدم ،
چون شعله سر کش می شدم و یا پروانه واردرآتش می شدم.
آه کاش می توانستی حرفهای دلم را از پشت شیشه های مه گرفته آن بخوانی...
مابقی چرندیات
|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 11:8
|
چه زيباست وقتي شاعرانه هايم را به اسم تو مي گويم و چه غمناك است
وقتي در بين هزاران بيت شعرت يادي از من نيست
مابقی چرندیات
|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 11:7