تبليغاتX
این روزا عرق مفته
پیام قلی پور

 

بازم سلام به شما

 

مطلبی که تو پست قبلی بود گوشه ای از یکی از دست نوشته های پیام بود.

 

برای این پست یکی از اولین شعرایی که پیام سرود رو براتون نوشتم.

 

(دقیقاً دومین شعرش بوده)

 

البته الان حرفه ای تر شعر می گه اما من از این شعرش خیلی خوشم میاد.

 

 

 

می خواهم بخوانم اما کدام نا نوشته را که در این دیارغبار آلود

 

کسی را یارای نوشتن احساس قاصدکها نمی بینم.

 

آخر چرا؟

 

آخر چرا هیچ کس به یاد آن همه خوبی نیست؟

 

و چرا این گونه غرق در زشتی گشته ایم ؟

 

مرا رها کن از این من بی ارزش تا بتوانم

در کوچه باغ خیال خود تو را جستجو کنم.

 

مرا رها کن تا شاید باری دیگر بتوانم

 

به درگاهت آیم و بوسه به آستانت زنم.

 

می خواهم ببینم اما کدام منظره را که در این دیار دروغ آلود

 

هیچ منظره ای را یارای تجلی نور عشق نمی بینم.

 

آخر چرا؟

 

آخر چرا هیچ کس به پا نمی خیزد

 

تا بتوانیم عشق را زنده کنیم.

 

و احساس یک گل را وقت شکفتن معنا کنیم.

 

چرا به سهراب این استاد عشق گوش نمی دهیم؟

 

و چرو دیگر نگاه نمی کنیم.

 

و هزاران خواستن و نتوانستن دیگر

 

چون این دیار دیار ما نیست و این مکان مقام ما

 

ما باید به جائی برویم که بخواهندمان نه برانندمان

 

و باز می گویم که در دیار عریب ما

 

زندگی رسم خوشانیدی نیست.

 

و گوش می سپارم به نوایی روحانی

 

که در آسمان غمگین ترانه افکنده.

 

آری باران می بارد.

 

(آخر چرا؟ دفتر اول-پیام قلی پور)

 

saghar

 

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:56
گریه-خنده

 

دوستش داشت هیچی نمی گفت حتی وقتی یکی ازش می پرسید دوستش داری؟

 

می گفت:نه

 

می ترسید از اینکه با گفتن  دوست دارم حتی رویای داشتنشو ازش

 

بگیرن.

 

اما یه روز نترسید و گفت و........

 

 اونم رفت و حتی اجازه نداد پسرک با رویاهاش خوش باشه .

 

اون رفت و پسرک هر چی که داشت باخت و به خاک سیاه نشست.

 

پسرک گریه می کرد و دخترک می خندید.

 

....................

 

اون برگشت اما دیر و وقتی که اومد به پسرک گفت دوست دارم!!!!!!!

 

اما پسرک فقط به یه چیز نگاه می کرد و اون گذشته بود.

 

و گفت من دوستت ندارم.

 

اینبار دخترک گریه می کرد ولی پسرک هم گریه می کرد.

 

دست نوشته های من(پیام قلی پور)

 

saghar

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:55
معذرت

  سلام

 

معذرت یه هفته ای هست که up نکردیم.

 

چون من مامانم مریض بود و وقت نمیکردم بیام.

 

آقا پیامم یا دانشگاه بودن یا اعصاب و حوصله تایپ کردن و up نداشتن.

 

البته حقم داشته.

 

دیشب باهم داشتیم صحبت می کردیم.

 

یه سری مشکلات براش درست شده که خواسته براش دعا کنین تا حل بشه.

 

من از طرف خودم و بقیه دوستای پیام میگم که واقعاً باید قدراین پسرو دونست.

 

من یک سالی می شه که با پیامم دوستم.

 

واقعاً پسر خوبیه و ازهرلحاظ تکه اما خودش قدر خودشونمی دونه

 

 در نتیجه بقیه هم اونجوری که باید قدرشو نمی دونن.

 

در آخر بازم معذرت می خوام.

 

اما امشب و فردا فکر کنم 10 تا پست این هفته رو قرار بدیم.

 

منظر نظرات و انتقادات و فحشاتونیم.

 

به قول پیام با مرام مرامتو نشون بده نظر بده!!!!!!!

 

ساغر

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:54

 

 زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟

 

اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟

 

اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟

 

اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟

 

اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟

 

اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟

 

 

 

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

 

 تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

 

 تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

 

 تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

 

تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست

 

 وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

Payam gholipoor

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 18:10
خیانت

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

 

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 

 خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 

خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

 

 

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

                              وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 در ميان خنده هاي تلخ من...

                                             گريه پنهانيم را حس نکرد...

 در هجوم لحظه هاي بي کسي...

                                            درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود...

                                           لحظه پايانيم را حس نکرد

 

 

چنين گفت زرتشت:

 

اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن ...

 

اگر كسي را دوست داري خردش نكن...

 

اگر دستي را گرفتي رهايش نكن... مراقب گرماي دلت باش تا كاري كه زمستان

 

 با زمين كرد زندگي با دلت نكند

 

 

بزرگترين حادثه:تولد.......

 

.بزرگترين ثروت:جواني...........

 

بزرگترين خاطره:اشنايي.........

 

.بزرگترين تجربه:عشق............

 

.بزرگترين ارزو:وصال..............

 

.بزرگترين نعمت:خوشبختي...................

 

.بزرگترين غم بي وفايي...............

 

.بزرگترين درد جدايي...............

 

.بزرگترين اندوه :مرگ............

 

.بزرگترين بلا :نااميدي

 

Payam gholipoor

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:31