| پیام قلی پور |
|
بازم سلام به شما مطلبی که تو پست قبلی بود گوشه ای از یکی از دست نوشته های پیام بود. برای این پست یکی از اولین شعرایی که پیام سرود رو براتون نوشتم. (دقیقاً دومین شعرش بوده) البته الان حرفه ای تر شعر می گه اما من از این شعرش خیلی خوشم میاد. می خواهم بخوانم اما کدام نا نوشته را که در این دیارغبار آلود کسی را یارای نوشتن احساس قاصدکها نمی بینم. آخر چرا؟ آخر چرا هیچ کس به یاد آن همه خوبی نیست؟ و چرا این گونه غرق در زشتی گشته ایم ؟ مرا رها کن از این من بی ارزش تا بتوانم در کوچه باغ خیال خود تو را جستجو کنم. مرا رها کن تا شاید باری دیگر بتوانم به درگاهت آیم و بوسه به آستانت زنم. می خواهم ببینم اما کدام منظره را که در این دیار دروغ آلود هیچ منظره ای را یارای تجلی نور عشق نمی بینم. آخر چرا؟ آخر چرا هیچ کس به پا نمی خیزد تا بتوانیم عشق را زنده کنیم. و احساس یک گل را وقت شکفتن معنا کنیم. چرا به سهراب این استاد عشق گوش نمی دهیم؟ و چرو دیگر نگاه نمی کنیم. و هزاران خواستن و نتوانستن دیگر چون این دیار دیار ما نیست و این مکان مقام ما ما باید به جائی برویم که بخواهندمان نه برانندمان و باز می گویم که در دیار عریب ما زندگی رسم خوشانیدی نیست. و گوش می سپارم به نوایی روحانی که در آسمان غمگین ترانه افکنده. آری باران می بارد. (آخر چرا؟ دفتر اول-پیام قلی پور) saghar
|


