تبليغاتX
این روزا عرق مفته

 

کاش می شد

کاش می شد سرزمین عشق را

 

در میان گامها تقسیم کرد

 

کاش می شد با نگاه شاپرک

 

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

 

کاش می شد با دو چشم عاطفه

 

قلب سرد آسمان را ناز کرد

 

کاش می شد با پری از برگ یاس

 

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

 

کاش میشد با نسیمشامگاه

 

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

 

کاش می شد با خزان قلبها

 

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

 

کاش میشد در سکوت دشت شب

 

ناله غمگین باران را شنید

 

بعد دست قطره هایش را گرفت

 

تا بهار آرزو ها پر کشید

 

کاش می شد مثل یک حس لطیف

 

لا به لای آسمان پر نور شد

 

کاش میشد چادر شب را کشید

 

از نقاب شوم ظلمت دور شد

 

کاش می شد از میان ژاله ها

 

جرعه ای از مهربانی را چشید

 

در جواب خوبها جان هدیه داد

 

سختی و نامهربانی را ندید

 

کاش میشد با محبت خانه ساخت

 

یک اطاقش را به مروارید داد

 

کاش می شد آسمان مهر را

 

خانه کرد و به گل خورشید داد

 

کاش میشد بر تمام مردمان

 

پیشوند نام انسان را گذاشت

 

کاش می شد که دلی را شاد کرد

 

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

 

کاش میشد در ستاره غرق شد

 

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

 

کاش می شد مثل قوهای سپید

 

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

 

بیت ها راساده و زیبا کنم

 

کاش می شد برگ برگ بیت را

 

سرخ تر از واژه رویا کنم

 

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

 

یک دل غمدیده را تسکین دهم

 

کاش میشد در طلوع باس ها

 

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

 

کاش میشد با تمام حرف ها

 

یک دریچه به صفا را وا کنم

 

کاش میشد در نهایت راه عشق

 

آن گل گم گشته را پیدا کنم( مریم حیدر زاده)

 

 

Payam gholipoor

 

 

 

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 14:49

 

بابا بی مراما یه نظرم بدین 

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 7:36
up

  اینجا ایران اینجا تهران   به روز شد

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 7:35

 

 نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز

  پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود

  نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 7:27
سهراب

 

من ندیدم دو صنوبر با هم دشمن.

 

من ندیدم بیدی،سایه اش را بفروشد به زمین.

 

رایگان می بخشد،نارون شاخه خود را به کلاغ

 

هر کجا برگی هست،شوق من می شکفد.

 

بوته خشخاشی،شست و شو داده مرا در سیلان بودن.(سهراب)

 

Payam gholipoor

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 14:24
به نام...

به نام دل ، به نام شاهد و می

                                         به نام تار و تنبور و دف و نی

به نام عاشقان لا ابالی

                                        به نام همنشینان خیالی

به نام دستهای جام بردار

                                        به نام عاشقان رفته بر دار

به نام مجلس بزم شبانه

                                       به نام سرور این آشیانه

 

Payam gholipoor

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 14:23
مریم حیدر زاده

این شعرم از مریم حیدر زاده عزیزه که خیلی خیلی دوسش دارم.

 

البته باید از لییا عزیزم معذرت بخوام که بدون اجازه از تو وبلاگش برداشتم.

 

اما مطالبش کپی رایت نداشت. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی

 

                    تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی

 

منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی

 

  دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی

 

من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو


تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو


من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم


 
تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم


من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم

 

ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم


من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم


             باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم


 
من دیوونه رو باش که به اخمای تو خندیدم


 
همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم


 
من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم


 
شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم


 
من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم

 

 خوشی رو تو خودم کشتم ، ولی با چشم تو موندم

 

من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو

چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو


من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی

 

تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ،‌ نه می دونی

 

من دیوونه رو باش که قد دنیا دوست دارم

 

نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم


من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده

 

تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده


 
من دیوونه رو باش که نشستم منتظر ،‌رسوا


 
زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها


 
منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی


 
چه قدر دیوونه ای راستی ،‌چه قد دیوونه ام راستی


 
منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم

 
 
زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم


من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم


 
چه قدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم


 
من دیوونه رو باش که ،‌درسته خیلی دیوونم


جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم


 
اینم یه نامه ی ابری ، به امضای یه دیوونه


 
فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه

 

payam gholipoor

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 22:30
داریوش

من و پیام تو یه چیز با هم مشترکیم و اونم اینه که هر دو تامون

 

  داریوش رو خیلی  دوست داریم.

 

و برای این پست یکی از زیبا ترین و خاطره انگیز ترین آهنگاش یعنی

 

وطن رو انتخاب کردم.

 

وطن پرنده پر در خون

 

وطن شکفته گل در خون

 

وطن فلات شهید و شب

 

وطن پا تا به سر خون

 

وطن ترانه زندانی

 

وطن قصیده ویرانی

 

ستاره ها اعدامیان ظلمت

 

به خاک اگر چه می ریزند

 

سحر دوباره بر می خیزند

 

بخوان که دوباره بخواند

 

این عشیره زندانی

 

گلسرود شکستن را

 

بگو که به خون بسراید

 

این قبیله قربانی

 

حرف آخر رفتن را

 

با دژخیمان اگر شکنجه

 

اگر بند است و شلاق و خنجر

 

اگرمسلسل و انگشتر

 

با ما تبار فدائی

 

با ما غرور رهائی

 

بنام آهن و گندم

 

اینک ترانه آزادی

 

اینک سرودن مردم

 

امروز ما امروز فریاد

 

فردای ما روز بزرگ میعاد

 

بگو که دوباره میخوانم

 

با تمامی یارانم

 

گلسرود شکستن را

 

بگو، بگو که به خون میسرایم

 

دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را

 

بگو به ایران

 

بگو به ایران

 

saghar

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 22:30
نا امید

 

 دیر به دیر به دیدنم میومد که دل تنگ بشم و دلم واسه کس دیگه ای جا نداشته

 

  باشه.

 

 می خواست اونقدر دلتنگ بشم که فقط اون تو دلم جا بشه.

 

 اما این دفعه خیلی دیر اومد

 

 چون اونقدر دلم تنگ شده بود که برای اونم توش جائی نبود.

 

 

 

دیشب بازم دلم میخواست شعر عاشقانه ای برایت بنویسم،اما هر چه تلاش کردم

 

نشد.فکری از سرم گذشت که دلم را لرزاند:

 

نکند دیگر عاشقت نیستم؟!

 

 

 

بهت گفتم برای آخرین بار نگام کن،نگام کردی اما نهبه چشای خیسم،

 

به دستای غمگینم که داشت شاخه گل خدا حافظی رو پرپر می کرد...

 

 

 

saghar

 

 

 

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:19

 

 تو شیرین من بودی و من تیشه به دست به ریشه کوه قلبم حمله ور بودم:

 

 قلبم مرد.....تو رفتی......!

 

 

 از وحشت تنهائی و بی تویی دلم می خواهد نباشم.

 

 و نبودن شاید بهترین اره حل نباشد اما آسانترین است.

 

 کاش به اختیار من بود بودن یا نبودن.

 

حسرت هم ابیاری می خواهد .... و تو بهترین باغبان باغچه حسرتهایی!

 

 

payamgholipoor

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 8:2