تبليغاتX
این روزا عرق مفته

 پست قبلی رو پیام نوشت و این پست رو من می نویسم که هم بهتون

 

 سلام کنم و هم بگم که منتظر نظرات راهنمائی ها و حرفای همه شما

 

 هستیم.

 

 من اسمم مریمه که با اسم ساغر مطلب مینوشتم 19 سالمه دانشجو یه

 

 رشته ای تو دانشگاه آزاد بیرجندم.

 

 با پیام از بیرجند و بر حسب اتفاق آشنا شدم این سومین باریه که با هم

 

وبلاگ می نویسیم.

 

 پیام هم 19 سالشه و فعلاً داره ساوه درس می خونه ولی قبلاً بیرجند

 

 دانشجو بوده.

 

 دیگه فکر کنم اطلاعاتی که لازم بوده بدونید رو بهتون دادم.

 

 منتظر نظرات و راهنمائی همتون هستیم.

 

saghar

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 10:37

 سلام نمی کنم چون فعلاً برای هیچ کس آرزوی سلامتی ندارم.

 

 تصمیم به نوشتن این صفحه گرفتیم به هزار و یک دلیل که دوست نداریم برای

 

 هیچ کس بگیم.

 

 این هفته ای که گذشت هفته ای بد بود حتی بدتر ازبد.

 

 تو این هفته یکی از دوستام (قدیمی ترین دوستم) که با هم 16-17 ساله

 

دوستیم پدرشو از دست داد.

 

 در دوستم که از دستای بابم هم بود هیچ گناهی نداشت،خیلی خوب بود اما

 

 زمونه بهش امون نداد.

 

 یه نامرد واسه اینکه ماشینشو ببره به راحتی اونو کشت و فقط حسرت نبودش

 

 واسه ما مونده.

 

 واقعیتش این جریان که اتفاق افتاد خیلی منو ناراحت کرد و من واسه اولین بار

 

  برای یک نفر گریه کردم.

 

 اما یه درسم گرفتم که این زمونه به حوباش وفا نداره وای به حال ما بدا.

 

 یاد گرفتم سریعتر کار کنم و هر چی می خوام به سرعت به دست بیارم که آرزو

 

 به دل نباشم.

 

 یاد گرفتم منم یه روز از یاد می رم پس چرا باید برای اونائی که منو فراموش

 

 میکنن جون بدم.

 

یاد گرفتم ساکت نباشم.

 

یاد گرفتم نامرد باشم چون در هر صورت زمونه نامرده و نابودت می کنه.

 

یاد گرفتم فراموش کنم حتی اونائی که واسم از همه

 

 عزیز ترن چون همه به فکر نابودیتن.

 

 

Payam gholipoor

مابقی چرندیات

|+|
مکتوب با دستان اهورائی بی خیال من بی نشون باش در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 10:36